فصلنامه ي فرهنگي ، ادبي و اجتماعي تركمنهاي ايران

در باره ي فصلنامه


صفحه ي اصلي

در باره ي فصلنامه

در باره ي هيأت تحريريه

 

آرشيو


جديدترين شماره

شماره هاي پيشين

 

ارتباطات


دفتر يادداشت

 تماس با ما

وبسايت ها

 

 

روزي يك ضرب المثل



 


 

مريم شاه حسيني

   

 

  پيغام براي مختومقلي

نظري در باره ي شعري از احمد شاملو


فصلنامه ياپراق / سال نهم / شماره 33 / بهار 1385

مريم شاه حسيني

ص 11-8

 

احمد شاملو با نام شعری «الف ، بامداد» از شاعران،  روشن فکران و مترجمان معاصر، شاعری جهانی و يک وزنه ی بزرگ از ادبيات ايران است. وی در بيست و يکم آذر سال 1304خورشيدی در تهران به دنيا آمد. تحصيلات کلاسيک نامرتبی داشت؛ زيرا پدرش افسر ارتش بود و اغلب از اين شهر به آن شهر اعزام می شد و به تبع آن خانواده اش هرگز نتوانست برای مدتی طولانی در جايی ماندگار شود. شاملو سال های نوجوانی و جوانی خود را در شهرهای مختلفی گذراند که البته سرچشمه ی بعضی از تفکرات و درون مايه ی برخی از شعرهايش را می توان در  همين سال ها جست و جو کرد. احمد شاملو در دوم مرداد ماه سال 1379 بدرود حيات گفت،

از احمد شاملو تاکنون آثار بسياری در قالب شعر ، قصه و ترجمه ی شعر و قصه و رمان منتشر شده است که از ميان آنها می توان به مجموعه های شعر:« قطع نامه »،« آهن ها و احساس» ، «هوای تازه» ، «باغ آينه»، «آيدا در آينه»، « ققنوس در باران»، « مرثيه های خاک» ،« ابراهيم در آتش»، «دشنه در ديس» ، «ترانه های غربت» ،« آيدا، درخت ، خنجر و خاطره» ، «مدايح بی صله» و «حديث بی قراری ماهان»  و همچنين به ترجمه و برگردان آزاد مجموعه شعرهای «سکوت سرشار از ناگفته هاست» و «چيدن سپيده دم» اثر «مارگوت بيکل» ، «شهريار کوچولو» (شازده کوچولو) نوشته ی«آنتوان دو سنت  اگزوپری» ، کتاب «قصه های بابام» از «ارسکين کالدول» و چندين ترجمه ی ديگر اشاره کرد و در  کنارهمه ی اين آثار « کتاب کوچه» نيز جايگاه خاص خود را دارد و البته ده ها اثر ديگر که معرفی آنها  در اين فرصت نمی گنجد .

                در باره ي زندگي و آثار شاملو به همين بسنده مي كنيم که هدفمان بر اين است تا در اين گذر ، نگاهی ويژه داشته باشيم بر شعر « پيغام» از مجموعه ی«  مدايح بی صله» ی شاعر.

 

مدايح بی صله

                مجموعه ی شعر«مدايح بی صله» شامل اشعار سپيدی است که شاملو بيشتر آنها را به شخصيت های برجسته و صاحب انديشه ای از ملل مختلف تقديم کرده است. اين مدايح ، بی شک بيان ارادت و احترام شاعر بوده است به انديشمندان ، صاحب قلمان ، آزادی خواهان و همه ی کسانی که به گونه ای به مردم و برای مردم می انديشند. شاملو اين مدايح را سرود بی آن که چشم به صله ای دوخته باشد.

                «پيغام» نام شعری است از اين مجموعه ؛ مدحی بی صله و درد دلی دوستانه که شاملو با ممدوح خود مختومقلي دارد. پيغام ، سخن دل شاعر است با دوستی که هرگز او را نديده است ؛ با شاعری از جنس خود که  دوستش می دارد و با او احساس قرابت می کند. در ميان اشعار مجموعه ی مدايح بی صله ، پيغام ويژگی منحصر به فردی دارد وآن ذکر نام شخصی است که شاعر شعر را برای او سروده است. در باقی اشعار ،  تنها در ابتدا ، شعر با جمله ای به فردی خاص تقديم شده است و در سرتاسر شعر ، ديگر نامی از او ديده نمی شود. حال آن که در شعر پيغام ، چندين بار نامی آشنا را می بينيم و می خوانيم که مورد خطاب شاعر قرار گرفته است : « مختومقلی».

                يادآوری اين نکته به جاست که شاملو در چندين مورد به عناوين مختلف ، ارادت و علاقه ی خود را به قوم ترکمن اظهار کرده است ؛ آن جا که می گويد: «من ترکمن ها را بيش از هر قوم و هر نژادی دوست می دارم . نمی دانم چرا؟»

                و می گويد:

«در دنيا هيچ چيز براي من خيال انگيزتر از اين نبوده است که از دور منظره ي شامگاهي او به اي را تماشا کنم.»

                او در چند شعر ديگر از مردم ترکمن ياد می کند و از آلاچيق ها و اوبه های ترکمن صحرا می سرايد. شاملو حتي در سال 1349 فيلم مستندی را برای تلويزيون کارگردانی کرد با نام «آناقليچ داماد می شود». او در اين فيلم به چگونگی برگزاری مراسم عروسی در بين ترکمن ها می پردازد.

                دليل اين ارادت و دلبستگي شاملو به تركمن ها چه مي تواند باشد؟ شايد به اين دليل كه چند سالی را در ميان ترکمن ها زندگی کرد و از نزديک با فرهنگ اين قوم آشنا شد. در ميان همان ها ، مختومقلی را شناخت و جايگاه وی را در بين اين قوم دريافت.

بی شک شاملو می دانست که مختومقلی زبان گويای مردم ستم ديده ی عصر خويش است و درد و رنج آنها را درد و رنج خود می دانسته است ؛ چنان که می گويد:

گؤمولدي دريالار،يئقئلدي داغلار
يتيم لر گؤز ياشين دؤكه باشلادي
اورامسي دن بولان خرامخور بگلر
يوردي بير ياندن يئقا باشلادي

او  دانست که اين شاعر مردمی ، چگونه خود را در برابر مردم مسئول می دانسته و غم آنان را بر دوش می کشيده است.

مختومقلی:

من نيلاين ، قولوم باغلي
يورگيمده ، يوزمونگ داغلي
بوينيم زنجير ، كؤنده باغلي
كؤنگليمده ، مونگ آرمانيم بار

            از اين روست که او را پيرمردی لاغر تجسم می کند که گويی «غصه ی عالم بر شانه ی مفلوکش» سنگينی می کند. شاملو در اين شعر ، برای مختومقلی پيغام می فرستد:

« پسر خوبم، ماهان
پاشو
برو آن كوچه ي پاييني.
پيرمردي لاغر مي بيني
روي سكوي دم خانه نشسته ا ست
با قباي قدك گل ناري ؛
غصه ي عالم بر شانه ي مفلوكش
پنداري.
شايد از چشمان تركمنيش
زودتر بشناسيش.

او حصار زبان را می شکند و مرزهای قومی را بر می دارد ؛ به نوه اش ، ماهان - که يک غير ترکمن است – می گويد :

              مي روي پيش و
بلند
( گوش هايش آخر
تازگي قدري سنگين شده )
مي گويي : “ قورقومي !”
سر تكان خواهد داد
با تاثر به تو لبخندي خواهد زد
و تو را خواهد بوسيد ،
و تو آن وقت به او خواهي گفت
نوه ي كوچك من هستي و اسمت ماهان
و برايش از من پيغامي داري.
( خود او اسمش مختومقلي ا ست
سعي كن يادت باشد .)

          شاعر، پيغام  را با احترام برای مختومقلی می فرستد ؛ او با رعايت ادب می گويد:

بعد ، از قول من
اينها را
يك به يك خدمت او خواهي گفت:

                واضح است که به کار بردن ترکيب «خدمت او گفتن» نشان از احترام و رعايت حريم مخاطب از سوی گوينده  است. اما اين پيغام چيست؟ شاعر با همان مختومقلی که در ذهن می شناسد به سخن می نشيند و حاصل اين گفت و گوی يک طرفه را در قالب پيغامی به وسيله ی ماهان برای او می فرستد:

آه ، مختومقلي
اين چه روياي شگفتي است كه در بي خوابي مي گذرد
بر دو چشم نگران من ؟
اين چه پيغام پر از رمز پر از رازي ا ست
كه كشد عربده بي گفتار
اين چنين از تك كابوس شبان من ؟
خواب سنگين پريشاني است
ليك اشارت به مجازش نيست
به گمان من .

                شاعر در ترديد است که اين رؤيا را درخواب می بيند يا در بيداری؛ رؤيايی که بيشتر به کابوس می ماند:

خواب مي بينم
چند تن مرديم
در ظلمت قيرين شبانگاهي
كه به گورستان بي تاريخ
پي چيزي مي گرديم .
شب پر رازي است:
ظلماتي راكد
در فراسوي مكان ،
و مكان
پنداري
مقبره ي پوده ي بي آغازي ست
در سرانجام زمان .


ديرگاهي است زمين مرده است
و به قنديل كبود
روشنان فلكي
در فساد ظلمات افسرده است .
ما وليكن
گويي مي دانيم
كه به دنبال چه ايم ،
ليك اگر چند بدان
نمي انديشيم
در عمل گويي مرداني هستيم
كز اراده ي خود پيشيم .
راستي را
هرچند
شعله ي سردي آن سان كه برآن بتوان انگشت نهاد
سبب غلغله ي جوشش ما نيست ،
هيچ انگيزه يِ بيرون و درون نيز
مانع كوشش ما نيست :
بيل و كج بيل و كلنگ
بي امان در كار است
تا ز رازي كه به كشفش مي كوشيم
پرده بردارد .
( آه ، مختومقلي
بارها ديده ام اين رويا را
با سري خالي
با نگاهي عريان .)

ناگهان
مدخل سردابي
آنك !
( همگي
مات و حيرت زده در يكديگر مي نگريم .)
نه ، غلط بودم آن گاه كه گفتم مي دانستيم
كه به دنبال چه ايم !)
مي خزم در سرداب
و بدان منظر خوف
چشم برمي دوزم :
خفته بر چربي و پوسيدگي يِ تيره مغاك
پدران را مي بينم يك يك
مرده و خاك شده ،
استخوان ها از گوشت
رفته و پاك شده .
چشم ها شان را مي بينم تنها
كه هنوز
زنده است و نگران مي گردد
درته كا سه ي ِ خشكيده ي ِ خويش .
من به زانو در مي آيم
و سرافكنده به زاري مي گويم :
“ پدران ، اي پدران !
نگرانيتان از چيست؟ ما خطاهامان را معترفيم .
به مكافات خطاهاست كه اكنون اين سان سرگردانيم
در زمان هايي مجهول
به دياري پرهول .
وزن زنجير، كمرهامان را مي شكند
زخم هاي تنمان خون مي بارد
و چنان باري از خفتمان بر دوش است
كه نه اشكي برچشم توانيم آورد از شرم
و نه آهي بر لب از بيم …
نگرانيتان از چيست ؟
ما خطاهان را معترفيم
و به جبران خطاهامان مي كوشيم .”
پدران
اما
در پاسخ
با نگاهي از نفرت
سوي من مي نگرند
با نگاهي كه به آهي مي ماند -
و به آرامي
دركاسه ي ِ سر
چشم هاشان را مي بينيم
( انگوركِ چندي از قير )
كه به حسرت مي جوشد
مي كشد راه و فرو مي چكد آهسته به خاك
و به حسرت مي ماسد –
و تمام !

همه رويايم اين است .

شاملو می داند که مختومقلی شاعری آزاده و وارسته بوده و برای رهايی مردم زمان خود از فقر و تيره روزی ، آنها را به همبستگی فرا می خوانده است. به يقين مفهوم اين شعر مختومقلي را مي دانسته كه گفته است:

تركمنلر باغلسا بيريره بيلي

قورودار قلزومي درياي نيلي
تكه، تكه يموت گوگلنگ يازير آليلي

بير دولته قوللوق اتسك باشيميز

 پس با او هم عقيده است و به راحتی با او می گويد:

حرف من اين است :
قطره ها بايد آگاه شوند
كه به هم كوشي
بي شك
مي توان برجهتِ تقديري فايق شد.

همچنانکه در اشعار بالا مشاهده می شود ، مختومقلی شاعری است که در برابر وقايع تلخ سياسی _ اجتماعی زمانش آرام نمی نشيند. اشعار او آينه ای است که روح زمانه را رها از هر قيد و بند تاريخی برملا می سازد. تاثيری که اشعار و افکار او بر ادبيات ترکمن گذارده است غير قابل انکار است. مختومقلی از شعر خود کاخی عظيم می سازد که از باد و باران گزندی نمی يابد. او شاعری است چند وجهی است. آن جا که اشعارش درون مايه ی عرفانی و دينی دارد، در مقام شاعری عارف جلوه می کند و آن هنگام که در مقام يک مصلح اجتماعی و آموزگار اخلاق می سرايد ، اشعارش سراسر فرياد است و آميخته به مضامين آزادی و آزادگی و آن هنگام که از عشق می گويد ، چه زيبا چهره ی معشوق را به تصوير می کشد.

                گر چه زبان شعری مختومقلی و شاملو ظاهراً هيچ شباهتی به هم ندارند ، ليکن با توجه به آنچه گفته شد به خوبی می توان دريافت که روح کلام در شعر هر دو بزرگوار بسيار بلند است ؛ از اين روست که شاملو با افکار و انديشه های اين شاعر ترکمن همذات پنداری می کند و اين چنين خود را به او نزديک می بيند .

         بررسی و تحليل چند وجهی اشعار شاملو ، زمان بسيار می طلبد و از آن جا که صلابت کلام اين شاعر اجازه ی بررسي سطحی و زودگذر اشعارش را به ما نمی دهد. در اين مجال اندک ، تنها به لحاظ عناصر داستانی به بررسی اين شعر می پردازيم.

 

عناصر داستانی در شعر پيغام :

        « داستان ، تصويری است عينی از چشم انداز و برداشت نويسنده از زندگی.»(1 )

                حال اين داستان می تواند در قالب های مختلف نوشته شود ؛ آن گونه که در شعر مورد بحث ، داستانی از زبان شاعر در قالب ياد شده آورده شده است. پيغام ، داستان گونه ای است که بيشتر عناصر داستانی را در خود دارد ؛ درون مايه . موضوع ، پيرنگ . شخصيت پردازی .. صحنه پردازی ، فضا سازی ، رنگ و نماد و گفت و گو (ديالوگ).

درون مايه :

داستان شعر ، به ظاهر با درون مايه ای فردی آغاز می شود اما  با خواندن چند سطر از آن به راحتی می توان پی برد که درون مايه ی آن ، کاملا اجتماعی است ؛  همان دغدغه ی هميشگی شاملو . فرياد همبستگی ، تلنگر به خود آمدن و پذيرفتن خطاها واين که آنچه برنوع بشر می گذرد ، بازتاب  پندار و کردار اوست :

             پدران ، اي پدران !
             نگرا نيتان از چيست ؟ما خطا هامان را معترفيم .
             به مكافات خطا ها ست كه اكنون اين سان سرگردانيم
             در زمان هايي مجهول
             به دياري پر هول .
            وزن زنجير كمرهامان را مي شكند
            زخم هاي تنمان خون مي بارد
             و چنان باري از خفتمان بر دوش است
            كه نه اشكي برچشم توانيم آورد از شرم
            و نه آهي بر لب از بيم …
           نگرانيتان از چيست ؟
           ما خطاهان را معترفيم .

 موضوع:

شاعر ، رؤيايی را موضوع داستان خود قرار می دهد ؛ رؤيايی که تمامی داستان ، پيرامون آن می گردد. گرچه هم شاعر و هم خواننده در ترديدند که آيا واقعاً اين رؤياست يا واقعيتی است که رؤيا می نمايد؟

تمام آنچه بايد از زبان شاعر گفته شود ، همان پيغامی است که توسط ماهان برای مختومقلی فرستاده می شود ؛ رؤيايی کابوس مانند:

آه ، مختومقلي
اين چه روياي شگفتي است كه در بي خوابي مي گذرد

بردو چشم نگران من ؟
اين چه پيغام پر از رمز پر از رازي ا ست
كه كشد عربده بي گفتار
اين چنين از تك كابوس شبان من ؟
خواب سنگين پريشاني است
ليك اشارت به مجازش نيست
به گمان من.

 

پيرنگ :

در اين اثر ، شاعر در مقام داستان سرا برای ارتباط با هم دل و هم تای خود که ساليان پيش از او می زيسته ، به  پيکی از نسل جديد متوسل می شود. پيک بايد پيغام شاعر را به مختومقلی برسا ند. پيغام ، توصيف کابوس شبانگاهی شاعر است که برای تفسير و تعبير آن از مختومقلی کمک مي خواهد ، زيرا مي داند که اين فضا ( کابوس) برای او آشناست.

 

شخصيت پردازی :

در اين داستان ، با سه شخصيت اصلی رو به رو هستيم:

«شاعر» در مقام فرستنده ی پيغام و آغازگر عمل در داستان ماست. او به دنبال واقعيت است و کشف راز يک رؤيا. گويا دغدغه ای نه شخصی ، که مردمی او را می آزارد.

«ماهان» در جايگاه پيک ، که نماينده ی نسل حاضر و دونسل پس از شاعر است. او در واقع از آن رو برای بردن پيغام انتخاب می شود که به گونه ای با دغدغه های پدران خود آشنا شود.

«مختومقلی» به عنوان گيرنده ی پيغام و تمام کننده ی داستان که در هيئت پيری دنيا ديده ، تصوير مي شود. او اندامی فرتوت و تکيده دارد و گوش هايش کمی سنگين شده است. ضعف جسمی او تنها پيامد پيری او نيست ، که بر اثر به دوش کشيدن بار غصه ی مردمش بدان مبتلا گشته است.

همچنين در کنار اين شخصيت های اصلی ، اشخاص فرعی نيز ديده مي شوند، همچون«پدران» که در هيئت مردگان جلوه می کنند و نمادی از نسل گذشته اند.

در پرداخت شخصيتی اين  اثر ، نکته ی قابل تامل اين است که در نيمه های داستان ، مخاطب ، شاهد جايگزينی تدريجی شخصيت مختومقلی به جای ماهان است تا آن جا که از ميانه ی  شعر به نظرش می رسد شاعر به صورتي رو در رو با مختومقلی در گفت و گوست و کم کم حضور  ماهان در ذهن او کم رنگ می شود. گويی ماهان بهانه ای است که  او سر صحبت را با مختومقلی باز کند.

 

صحنه پردازی ، فضا سازی، رنگ و نماد :

نخستين صحنه ای که در اين شعر ، تصوير شده است ، سکوی خانه ای است در کوچه ای قديمی که مختومقلی بر روی آن نشسته است.(2)

سپس وارد فضايی می شويم که رؤياي  شاعر در آن می گذرد: گورستانی بی تاريخ و پس از آن مدخل سردابی تاريک ؛ فضايی که به خودی خود به خواننده می گويد در طول داستان چه چيز را خواهد ديد.

«رابرت لويی استيونسن» می گويد: «بعضی از مکان ها ، آشکارا سخن می گويند ، مثلا بعضی از باغ های سرد و مرطوب ، عملاً قتل را می طلبد. برخی از خانه های متروک و قديمی ، طالب شبح زدگی و ارواح  هستند و بعضی از سواحل ، گويی برای کشتی شکستگی کنار کذاشته شده اند.»

رنگ سياهی ، رنگ غالب در فضای اين شعر است ؛ سياهی شب ، سياهی سردابه و سياهی گورستان. همچنين کاربرد ويژه ی واژه ی «شب» را می توان به وضوح در اين شعر ديد:

اين چه پيغام پر از رمز پر از رازي ا ست
كه كشد عربده بي گفتار

اين چنين از تك كابوس شبان من ؟

ويا:

خواب مي بينم
چند تن مرديم
در ظلمت قيرين شبانگاهي.

ويا:

شب پر رازی است

ظلماتی راکد.

شاملو که استادی چيره دست در واژه سازی است ، از «شب» ترکيباتی می سازد و به راحتی به مفهومی که در ذهن دارد می رسد و خواننده را نيز به آن مفهوم می رساند :

 شب نهادانی از قعر قرون آمده اند.

و چه استادانه انسان های تيره دل را با واژه ی ترکيبی «شب نهادان» به تصوير می کشد .

«پيغام» همانند تابلويی است که الفاظ و معانی در آن نقاشی و رنگ شده اند:

مشعلی می افروزم

می خزم در سرداب

و بدان منظر خوف
چشم برمي دوزم :
خفته بر چربي و پوسيدگي يِ تيره مغاك
پدران را مي بينم يك يك
مرده و خاك شده ،
استخوان ها از گوشت
رفته و پاك شده .
چشم ها شان را مي بينم تنها
كه هنوز
زنده است و نگران مي گردد
درته كا سه ي ِ خشكيده ي ِ خويش .

 

گفت و گو ( ديالوگ) :

سراسر شعر ، گفت و گويی يک طرفه است که شاعر با مخاطب های ذهنی خود دارد ؛ ماهان و مختومقلی. از آغاز تا پايان شعر ، نه پاسخی از ماهان می شنويم و نه از مختومقلی. در حقيقت ، شاعر پرسشی را مطرح می کند و خود در لابه لای کلامش به آن پاسخ می دهد. اما او می خواهد اين پاسخ را از زبان مختومقلی بشنود .

شايد اين رويا اخطاري باشد ،
شايد اين رويا مي گويد كفاره ي ناداني ما چندان سنگين است
كه به جبرانش ديري بايد
هر زمان منتظر فاجعه اي ديگر باشيم .

-------------------

1-مير صادقی ، جمال . عناصر داستان . تهران . انتشارات شفا . چاپ دوم1367 . ص 17.           

2- اين گونه خانه ها اغلب مربوط به معماری شهری قديم بوده است و آن هم بيشتر در نواحی مرکزی ايران .  در منطقه ی ترکمن صحرا که مردم  معمولا در آلاچيق زندگی می کردند ، اين گونه خانه ها را نمی توان ديد.شاملو در ذهن خود ، مختومقلی را از زمان گذشته به حال و از ترکمن صحرا به محل زندگی خود آورده است

 

 

 

در پرداخت شخصيتی اين  اثر ، نکته ی قابل تامل اين است که در نيمه های داستان ، مخاطب ، شاهد جايگزينی تدريجی شخصيت مختومقلی به جای ماهان است تا آن جا که از ميانه ی  شعر به نظرش می رسد شاعر به صورتي رو در رو با مختومقلی در گفت و گوست و کم کم حضور  ماهان در ذهن او کم رنگ می شود. گويی ماهان بهانه ای است که  او سر صحبت را با مختومقلی باز کند.

در اين اثر ، شاعر در مقام داستان سرا برای ارتباط با هم دل و هم تای خود که ساليان پيش از او می زيسته ، به  پيکی از نسل جديد متوسل می شود. پيک بايد پيغام شاعر را به مختومقلی برسا ند. پيغام ، توصيف کابوس شبانگاهی شاعر است که برای تفسير و تعبير آن از مختومقلی کمک مي خواهد ، زيرا مي داند که اين فضا ( کابوس) برای او آشناست.

بی شک شاملو می دانست که مختومقلی زبان گويای مردم ستم ديده ی عصر خويش است و درد و رنج آنها را درد و رنج خود می دانسته است

 

 

فصلنامه ي ياپراق يك نشريه ي غيردولتي است و به هيچ گروه ، تشكيلات ، سازمان ، حزب و انجمني وابسته نيست

و افتخارش اين است كه به شكل مستقل ، در حيطه ي فرهنگ ، هنر و ادبيات تركمنها فعاليت مي نمايد.

 

© Ýaprak